خرید بک لینک
سلام. می ترسیدم از جنگ. همیشه میترسیدم. همیشه میگفتم چرا نمیشه با روش گاندی و مادر ترزا و بودا مسائل رو حل کرد...مثل ابر بهار گریه میکنم. نه برای جونم. که عمر دست خداست و چه جنگ باشه و نباشه هر لحظش غ

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام. یکی از همکارانم از روز اولی که توی هایپر مشغول به کار شدم خیلی بهم نزدیک شد و باهام مچ شد. از روی کنجکاوی هایی که میکرد و سوال هایی که میپرسید میفهمیدم که داره برای برادرش ازم پرس و جو میکنه. م

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام.

حال دلتون مثبت و شاد و سرشار از انرژی های خوب.

دوباره با آقای برادر دوستم رفتم بیرون.

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام. دیروز سر کار اتفاق های جالبی افتاد،یک آقایی داشتیم توی آجیل فروشی که من اصلا باهاشون کنار نمیومدم. حتی یکی از همکاران آجیل فروشی بهم گفت برم درخواست بدم منتقل شی پیشمون؟ گفتم نه! من با این آقا ک

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام.

این دو روز عجب روزهایی بود.

سرما خورده بودم، اولین بار بود که تصمیم گرفتم قوی رفتار کنم و نگم میخوام خونه بمونم. رفتم سر کار، در حالی که تب شدیدی داشتم.

مسئول ایمنی و بهداشت مجتمع اومد و گفت که باید بری خونه، از مدیریت تو دوربین دیدنت که ماسک زدی و مدیریت نظر قاطع داره که با توجه به پخش شدن ویروس جدید، بهتره که پرسنل با ماسک جلوی مشتری ها ظاهر نشن و استراحت کنن. بزور فرستادنم خونه. منم زنگ زدم به آقای خواستگار و گفتم میتونه بیاد دنبالم بریم دکتر؟ ایشون هم اومد.

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام.دیشب خانواده ی مصطفی اومدن خواستگاری، همه چیز خیلی ناگهانی و سریع اتفاق افتاد. روز قبلش من و مصطفی بعد از کارم تا ساعت نه شب بیرون بودیم، هوا خیلی سرد بود و ترجیح دادیم بیشترشو توی ماشین بمونیم.

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

گفت ببخشید که با حرفام ناراحتت کردم ولی حقت بود که اینا رو بدونی.گفتم ممنونم که گفتی و روشون فکر میکنم. راستش الآن میخوام بیشتر خانوادش رو بشناسم. دوتا از خواهر هاش که اونجا همکارمن و تا حدود زیادی می

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام.

دیشب آقا به پیشواز ولنتاین رفتن ولی همه چیز اونطوری که میخواست پیش نرفت...

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

سلام.

ممنون که گفتید رمز دار نبودن. یادم رفته بود. درستشون میکنم.

بله منم فکر کردم وقتشه که دیگه این قایم موشک بازی تموم بشه و در موردش با مادر حرف بزنیم.

برچسب: نویسنده: سپیده جعفری تاريخ: پنجشنبه 15 اسفند 1398 ساعت: 13:56

صفحه بندی